ناگهان، صدای باد در گوشهایم می پیچد، و طنینی هولناک را یکباره در وجودم بیدار می سازد، نمی دانم که آیا این مشیت يار است یااینکه دعای خیر پدری دلسوز بدرقه راهم نبود؟
شاید هم گناهان زمینی بدین طریق می بایست پاک گردند. به هر حال، کسی نمیداند و در این میان، و شوم ترین لحظه، امروز تنها تو در برابرمی
هنگامی که با یاد تو زنده ام، وجودم گُر می گیرد از عطر گلهای نسترنی که پیش از این عاشقی، آنها را به دریا سپرده بود ، و این، عادت بودنت را دوباره و دوباره در قلبم زمزمه میکند. یاد خوب گرمی نگاه بی پایان تو بود که مرا تا اینجا کشید، تا دشتهای آبی خاطره و دریاچه خیال، خیالهای سپیدی که از خاطرات خوش کودکان در حیاط مدرسه عاشقی ميشود آموخت، و بر پرهای رنگارنگ شاپرکهای باغ حک کرد و ذهن پردرد خود را با گرمی رنگهای آن التیام بخشید.
و من خسته و خسته، باز هم با یاد صدای گرم تو، بیتی می نویسم بلکه بیائی و مرا از موهبت این خبر بد نجات بخشی اما چه کنم که محال است، محال .
نمی شود که در را باز کنم و تو را در پیش رو بینم، گرمی آغوشت را از نزدیک احساس کنم و نگاه بی مرزت را تجربه . یعنی، این در هیچ وقت به رویت باز نخواهد شد .
چون این تویی که نیستی و نخواهی بود، اما، یادت، وجود بی وجودم را از خود بیخود میکند وصلابت چشمانت را به من گوشزد .
چشمانی که با جرقه ای کوچک، احساسات سرد و یخ زده ام را به گرمای آتش محکوم کرد و وجودم را ذوب.
منی که از آن جز قندیلهای نقره ای افکار دست نیافتنی چیزی نمانده بود و بازهم تو بودی که پایداری خون را در رگهای نجوشیده ام صیقل دادی و به من اثبات کردی که هستم. هستم تا زندگی و تا سرانجام آرزوهایم.
و هنوز هم همواره به من می آموزی که هیچ خبری نمی تواند شوم باشد، جز دوری دلهایمان

عاقبت يارا فراموشت شدم
پرده چشمان خاموشت شدم
امدی درمان شوی بيهوش را
رفتی و مستانه مدهوشت شدم
خوب با ما بی وفايی می کنی
صحبت از روز جدايی می کنی
درد ما دانی و افزون می کنی
بر گدا فرمانروايی می کنی
سال های دور را طی کرده ام
کنج هر ويرانه منزل کرده ام
در فراغ هجر ياران سوختم
غم به سينه ساده داخل کرده ام
کاش با من مهربان تر می شدی
با صدايم اشنا تر می شدی
کاش وقتی حال من دريافتی
ای مسافر با وفا تر می شدی
دوستان اگه هر بدی دیدید حلالم کنید
برای یه مدتی به خاطر بعضی مسائل شخصی نمیام
بعضی حرفا و بعضی تهمتها یکم خستم کرده
ایشالا خیلی زود بر میگردم
فعلا خدانگهدار همه
غم و اندوه اگر هم روزي ، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ،از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست ؛ خدا هست ...
او هماني ست که در تارترين لحظه شب
راه نوراني اميد نشانم مي داد ...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي ، بودن اندوه است
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر !
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست
خدا هست ...
و چرا غصه چرا ؟!

یكی بود یكی نبود؛ چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:
شمع اول گفت: « من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعلة مرا روشن نگه دارد.
من باور دارم که به زودی می میرم... »
سپس شعلة صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم. برای بیشتر آدم ها، دیگر در زندگی ضرورینیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم... »
سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت: « من عشق هستم، ولی دیگر توانایی آن را ندارم که روشن بمانم. انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.
آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند... »
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان...
کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.
« چرا شما خاموش شده اید؟ شما قاعدتاً باید تا آخر روشن بمانید. »
سپس شروع به گریه کرد .
آنگاه شمع چهارم گفت:
« نگران نباش! تا زمانی که من وجود دارم، ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم. مـن امید هستم ! »
با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ، كودک شمع امید را برداشت و بقیة شمع ها را روشن کرد.
این قضیه گذشت و تاریکی ادامه داشت و مردم برای روشنایی دست به دعا گشودند
و خدا در تاریخ ۱۸/۲/۱۳۶۶ چشم جهانیان رو به نوری خیره کننده روشن کرد که اسمشو محمد گذاشتن
خواستم غیر مستقیم بگم تولدم مبارک![]()
از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم میمیرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روحو تنم
برای یک لحظره خوشی به هر در در میزنم
برگردون عمر رفتمو حتی واسه یه ثانیه
دل خوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه
غربتم رو آشنایی کنی بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
تنه رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب
میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم
مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم
دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش
بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
که در آن دولت خاموشيهاست
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار ، سحر نزديک است"
حمید مصدق
بود بر شاخه هایم آخرین برگ
تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار